تبليغاتX
یه جورائی
"این روزا... فقط در مورد چیزایی که نمیدونیم مینویسم"

آخه..

"چیزایی که میدونیم هیچ حالی بهمون نمیدن"

 

آره؟؟ اینجوریه؟؟

+ نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 0:19 |
برای گذر از بی باوریها..باید نهالی کاشت در دل..
ذره ذره آبش داد.. و با تیمار محبت پاسش داشت..
برای رسیدن به مرز رهایی.. گنداب تن را بشور.. و از لحظه های ناب ماورایی سیراب شو..
"این ترفند عشق است..برای بی محابان"
...
...
چشمهایم درد میکنند.. دردی که نهیب میزند زندگی خاکی را..
که "درد" همانند عشق .. مرزیست میان ورا و ماورا...
درد همیشه "درد" است و صادق..
و درد همیشه از عشق صادق تر است..
درد را میتوان فریاد کرد که "همیشه" عشق , نیمی پنهان است...
و عشق همیشه با درد است..اما درد در بیکرانها تنهاست..
...
...
کسی از دور دست ها صدایم میکند.. در چنبره ی زندگی سرد محبوسم اما.. روی بر میگردانم..
بی تفاوت می گذرم... صدا باز تکرار میشود..و ابن بار "نالان تر"
باز هم بی تفاوتی.. باز هم لجاجت با لهیب لحظه های ناب...
و این بی تفاوتی ها ..آتشی میزند بر "جان".. بر "روح"
---
---
"همیشه" میتوان از جایی شروع کرد..
"همیشه" میتوان شروع را لجن مالید.. و "باز" به شروعی تازه اندیشید..
"همیشه ها" همیشه هستند..
فقط ظرفی ست که در همیشه نمی گنجد..
"همیشه" برای رسیدن به آن ظرف باید گذر از "همیشه" را آموخت..
...
...
"باد" و "باران" و "درختان زیتون"
و سبزی معماگونه ی عشق... و بوی پر طاقت خاکی که "همیشه" تازگی را در خود رها میکند..
وقتی که "مات" لحظه های فرازمانی هستم.. از "غیر منتظره ها" میایم..
از غربتی سرد و سکوتی بارانی..
از سرود نگفتن های ابر عاشق.. از تلالو نشسته در برگ پر طراوت درختی پیر..یا جوان
پر از "میوه" صبر.. و از "شب" پر رمز و راز یک "جیرجیرک" مست..
مست از "ترنم" عشق.. مست از بوی "درخت"
مست از شیره های "پرطنین" گیاه..
---
---
"نمیدانم" هایت را "باور" ندارم.. که "نمیدانم" کلام شیطان است..
از "جنس" تو نیست.. بوی "بهار" نمیدهد.. ولی تو "سرشار" از بهاری..
از "عشق"..از "آرزو"..
"نمیدانمهایت" را به رهگذران بی تفاوت بفرست..
و مرا با "ندانسته هایت" به بهار بسپار..
...
...
روزهایم می آیند و بی خداحافظی میروند..
بدرقه شان نمیکنم..
آنها هم رسم دوستی با من را به فراموشی سپرده اند..
روزها با من نجوای عشق نمیکنند..
مرا با امیدهای کودکانه ام "آشتی" نمیدهند..
و از بزرگی آغوش پر طنینشان.. دمی با من به گفتگو نمینشینند..
من اما..
دلم برای روزهایی که نی آیند و میروند..
و "سلام" و "خداحافظی" با من ندارند..
"همیشه" تنگ میماند..."همیشه"
---
---
این چند تا متنو تو یه دفترچه قدیمی نوشتم... تاریخش میگه سال 85.. اون روزها بمراتب "شفاف"تر از الان بودم... روزگار داره با ما چیکار میکنه؟؟؟ کسی میدونه؟!!

+ نوشته شده توسط مهیار در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 20:53 |
احساس میکنم نزدیک یه مرحله ای از زندگیم هستم که توصیفش مشکله.... یه جیرینگ جیرینگایی رو از درونم میشنوم.. یه چیزایی دارن میشکنن.. احتمالن یه زایش هایی هم در پیشه!!

البته نه از اون زایش ها...!!

میخوام به یه غار پناه ببرم و تنها و تنها شاهد اون اتفاقه باشم..اتفاقی که شاید خیلی هم مبارک نباشه...

+ نوشته شده توسط مهیار در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 16:52 |
تو چه میدانی که من بیتابم
و در این بیتابی
و در این سوختن بی وقفه
پر از شادیم و گریانم

و تو چه میدانی چه طعمیست
در این زندگی طوفانی
دمی از شادی به لب خندیدن
و همان لحظه به خون
گرییدن

و باحساس غریبی که
هیچش نتوان نامیدن
غصه های دل وامانده و درمانده خود را
تا بسحر
به گلو... بلعیدن

و چه میدانی که اگر خنده به ناز میبینی به لبم
که من از جمع زیادی
جگر سوخته ترم

من مناجات شب تیره و سوز دل رنجیده انسانها را
بارها تا دم صبح با دیده ی سرخ
همراه شدم
غم تلخ همه مادرها را
که در اندوه پر ابهام و شک آلود زمان
نمناکی سجاده اشان را به عطر گل یاس احساس
آغشته نمودند
فهمیدم

و در این سوز بجا مانده ز زهر شب تاریک و سیاه
نبض احساس تب آلود و پر از وهم دلم را
به تپش ابر سیاهی که پر از وسوسه باران است
گره میبندم

و تو در مرز میان من و یک حس غریب
راه خود میپویی
و مرا در دل این ناسوری
به درک میپیوندی

دل من دیر زمانی ست که عادت کردست
که بیایی و لبی باز کنی
به گلایه..لبخند..
وز پی آن به بی باوری قصه مان
رو ببندی و روی از پی تقدیری سخت
که هنوز مصرعی از مثنوی دور و درازش را
نتوانسته ام که تقریر کنم

بسلامت! اما...
باز اگر آمدی و حال دگرگون مرا
تلختر از حادثه های دل تنگت دیدی...
نه گلایه..لبخند..
رو ببند و نا آمده از راه برو

و بگذار حادثه روز شروع
قصه ای از بودن تو نقش ببند به دلم

هر کجا هستی و هر حال که داری
خدایت به امان...


 

+ نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 22:36 |
- دنبال چیزی در درون خودم و دنیای اطرافم هستم...

- هر کلمه روحیه ی خاص خودشو داره...

- به من چه تا حالا کسی از کلمه انفجار در شعرش استفاده نکرده... از صب تا شب بهر چی نیگا میکنم در حال انفجاره...

- من سی ساله هستم و سی سالگی برای زن سن کماله...

- باید با آگاهی و شعور زندگی کرد..

- تربیت فکری صحیحی نداشتم..پراکنده خوندم و تکه تکه زندگی کردم..دیر بیدار شدم..

- همیشه به اخرین شعرم بیشتر اعتقاد دارم.. عمر این اعتقاد بسیار کوتاهه..

- همه ی اونایی که بکار هنر کشیده میشن علتش یا لااقل یکی از علتاش نوعی نیاز نااگاهانه است..نوعی مقاومت در برابر زوال..

- من در شعر خودم چیزی رو جستجو نمیکنم..بلکه در شعرم خودم رو پیدا میکنم..

۰ میخوام شعر دستمو بگیره و با خودش ببره... بمن فکر کردن و نگاه کردن و حس کردن بیاموزه...

"حرفهایی ناب از جنس تازگی که هیچوقت کهنه نمیشن...اینقدر صادقانه و پرجسارت و زیبا مطرح میشن که تو یه خلسه چند ثانیه ای غرق میشی... هنر باور خود.. هنر زیر سئوال بردن خود.. هنر عدم تقلید از دیگران..هنر اعتماد بنفس.. هنر همیشه در آرزوی یک خلق تازه تر.. هنر سرزندگی..هنر نگاه ویژه کردن به رخدادها..هنر استفاده از واژه های نو....چقدر با فروغ آدم میتونه تازه بمونه و تازگی رو حس کنه.. فروغ عصاره سرزمین همیشه سر بمهر ماست... فروغ ابدیت همیشه در نفسهای ایران ما موج میزنه..پاینده باشی..ایران..سرزمین عشق..فروغت جاودان....."

+ نوشته شده توسط مهیار در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 22:47 |
- پرده ها با تانی کنار میروند و شاعری دیوانه و آشفته پا مینهد.. زانو میزند... طومار نامه ای را در میاورد و با وضع زار و نزاری میخواند...

من مانده ام و قصه هایی دور... لحظه های شور و تلخ و دیده هایی کور..

من و تلخی باوری اهورایی... برق چشمت نشست..کو..اینجایی؟؟

تو چه میدانی که من بسینه ام چها دارم... بیدلم..عاشقم.. معنی عشق و دلدادگی...میدانی؟؟

یاهاااا..هااا.هااا..هاااا.... یاهااا..هاااا...هاااا.هاااا

- یه خانوم سفید پوش که خودشو شبیه بلبل کرده بال بال زنان میاد طرف شاعر اشفته ..شاعر اینجور ادامه میده:

بلبلی نزد من شبی امد.. اندکی نظر به حال و روزم کرد

اندکی چهچهک زد و آنگاه... بنگاهش دل دردمندم بخون آمد...

گفتمش بلبلااا.. چه میخواهی... که نموده ای چنین ما را..حالی..به..حالی..

هااااااهااااهااچه میخوااا هی..هاااا بگو که چه میخواهی....

بلبلک نگاه خسته اش را بااز.. کرد بسویم پرتاب..کرد پروااز

هاان جوان..هان که عاشق زاری.... تو بگو..بگو بمن تو چه میخواهی....

هاااااا ..هاا چه میخواهی...هااا..بگو چه می..خوا..هی...

نظرم را ز بلبلک برون راندم... سخت افتادم به یک تب ماتم..

هاان که ام من.. چنین چرا ماندم... من کجا..کجایم من..چرا چنین..بی.تاااا...بم..هااااا

بیتابی و رنجوری و تلخی و شوری و بوری و  پیزوری..... خسته ای همه ش از همه جا..همه کی..همه چیز دوری... هاااا هاهاااا..پی..زو..ری

حال من کجا حال یک جواااان باشد... من که ام چرا گنگ مانده احساسم....

چه میگویم ..چرا هذیان دارد شعرهایم... چرا در باتلاق احساس چون خران ماندم

من بعشق..به آفتاب..به باران.. به بهار...حرفهای مهملی میزنم..میبافم....

بلبلک حال من را نیک فهمید.. من هنوز با احساس گنگم دست بر گریبانم..

گریبانم..گریبااااان... گریبانم..گریبان...گری...باااااانم......گریباااااان

(این قسمتش یه دف میاد و همه حالی بحالی میشن و شور عرفانی-ایرانی دمیده میشه در رگ و خون... )

.... مولانا میاد ... ابرمردی سفیدپوش...نگاه تیزی میکنه.. زمزمه وار اینا رو میگه و متفکر..عبور میکنه:

برخیز که ما و تو چو جانیم وز رازک همدگر بدانیم.....

آخر نه من و تو یارکانیم ای ماه بگو که کی برآیی.....

 دریاب که بر در خداییم آخر بنگر که ما کجاییم ...

+ نوشته شده توسط مهیار در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 22:14 |