زندگی بارش برفی ست..
یک روز پاییزی...
صدای کرکره دی مغازه ای که باز میشود...
حرکت کوتاه دستها..پاها
...
کسی میداند آنها که بودند و نیستند.... کجایند اکنون؟
0000
میگویند انسان تاوان جاودانه نبودنش را میدهد.. هیچکس آزاد نیست..
هیچکس کامل نیست..
بدون مرگ زندگی میمیرد.. بدون مرگ نصیحتها..روح را له میکند..
**
بچه ای متولد میشود.. آنسوتر موتورسواری در حال دست و پا زدنهای بازپسین...
سرش با جدول کنار خیابان تصادم داشته..
آنسوتر.. دختر و پسری جوان در حال جدا شدن.. گویی دل کندن و جدا شدن ندارند...
زن میانسالی آنسوتر.. کنار آبنمایی نشسته و فواره ی آب.. او را به مکانی ناشناس برده..
من اما.. نگران آسمانیم.. که سیاه میشود.. اما بارانی ندارد...
**
**
اتوبوسی میاید... سوار میشوم.. کمی آنسوتر.. مردی می آید و کنارم می نشیند.. آرام..و با طمانینه... گویی منتظر هیچکس و هیچ چیزی نیست... در خیالم می اندیشم که او مرده...
دختر جوانی پشت سرم حرف میزند.. میگوید:
"کلافه م"..! مجادله های گاه و بیگاه پدر مادرش او را کلافه کرده.. کمی بیشتر غصه سرایی میکند و در آخر میگوید کاش پایش به این دنیای زهر ماری باز نمیشد!
اتوبوس بایستگاه میرسد... میخواهم پیاده شوم.. مرد مرده کنارم بی حرکت است.. گویی بلند فکر کرده ام و او شنیده... با تقلا از کنارش میگذرم.. بوی کافور می آید.. اسکناس مچاله شده ای براننده میدهم..
زمان گاز میدهد و اتوبوس میرود.. اتوبوس آبی رنگ بود..نمیدانم چرا فکر میکردم سفید است... مگر فرقی هم میکند؟؟
...
بدکان نانوایی میروم.. مردی قوی جثه در گوش شاطر چیزی میگوید..
نانوا آذری ست.. از نگاه و تحیر دائمیش که نمی تواند کتمان کند میفهمم.. زنبیل پیرزن روبرویش را نگاه میکند.. گویی یاد ایامی می افتد که از زمین مزرعه شان زنجفیل تازه میچید و در زنبیلی شبیه زنبیل پیرزن میگذاشت..
بوی نان داغ او را مسحور نمی کند.. اما مرد ژنده پوشی که از جلوی نانوایی می گذرد عطر نان تازه را حس می کند.. لحظه ای سرش را میچرخاند و بعد از مکثی کمتر از ثانیه رویش را میگرداند و میرود..
نانوا دهانش باز است و هنوز زنبیل را نگاه میکند.. گویی نمیخواهد خاطره اش باین زودیها محو شود..
دو نفر جوان و میانسال در صف نان.. در مورد مرغداری صحبت می کنند... بوی فضله ی مرغ دماغم را پر میکند..از خیر نان میگذرم..
**
**
زن جوانی از کنارم میگذرد.. نگاهش مستاصل است.. حسم میگوید به ناکامیش در عشقی تازه می اندیشد و از خود می پرسد عیب من در کجاست؟..
روسری اش قهوه ای است.. به رنگ چشمانش نمی آید..این یک عیبش..!
...
به خانه میروم.. تکه ای نان یخ زده و کنسروی برای سق زدن مهیا میکنم.. زن همسایه میخندد.. احساس میکنم ابرها در زیر پایم تکان میخورد..
**
در ترافیک مانده ام..پشت یک ماشین شیک و شاسی بلند..نام ماشین که در زیر نور آفتاب تلالو خاصی دارد مرا بیاد یک الهه ایرانی میاندازد.. حس میکنم فضای ماشین عطر فرشته های دور را میگیرد.. بوی چارقد مادر بزرگ.. که همیشه عطر گل یاس میداد.. و من می اندیشیدم این بوی اوست.. نه بوی گل یاس.. و هنوز می اندیشم..شاید گل یاس بویش را از مادر بزرگ گرفته باشد..
ماشین زیباست.. همه چیزش کامل و بی عیب است.. اما نه.. یک طلق شبرنگش کنار پلاک شکسته است.. حیف.. کاش طلق را داشتم و در این ترافیک برایش جا می انداختم..بوی فرشته ها هنوز باقیست...
پسر بچه ای در چادر مادرش کنار پنجره ماشین نشسته و ازدحام ماشین زده و رنگارنگ و بیروح را مینگرد.. دوست داشتم میتوانستم احساس این لحظه اش را بخرم... میدانم خیلی زیبایی ها را از او گرفته اند.. اما روح ماجراجویش هنوز از چشمان نافذش فریادی بیصدا دارد.. که دوستش دارم..
آنسوتر جوانی برومند و زیبا.. شیک و آراسته دارد احتمالن به میعادگاه میرود.. سبکبال و بی دغدغه..رها!! .. عجیبست.. در دنیایی بدون آزادی و سرشار از دغدغه.. او چنین آزادست و بی دغدغه...
**
**
نزدیکی شب از خانه میزنم بیرون.. از تصویرهای ذهنی خسته ام...
مردی در کنار خیابان فارغ از هیاهوی شهر.. ویلن میزند.. آنقدر آرام و لطیف و دوست داشتنی ویلن را بغل کرده که گویی شیرین ترین طفل دنیا را برای دقایقی به او سپرده اند..چهره اش شبیه هنرپیشه کمدی است که دوستش دارم.. کلاهی بسر دارد که شخصیتش را جالبتر نشان میدهد.. بطور عجیبی حس میکنم که او موجودی خیالیست.. و فقط من او را میبینم.. بوی عطر تند گیاه نارون میاید..
مرد کتی بلند و مندرس به تن دارد و یکی از کفشهایش بی پاشنه است.... تمام حواسش به ریتمی است که قرار است رهگذران بی تفاوت را متاثر کند تا التفاتی داشته باشند.. موهایش فرفری است.. و براحتی میتوان کودکیش را تجسم کرد.. نمیدانم چرا اینقدر برایم پیام آور آرامش گمشده ام است... دوستش دارم.. اما جرات ابراز نیست..
دستم بجیب میرود و اسکناسی آبی بیرون میاید...دستهایم از فرط هیجان برخورد با مرد عرق کرده.. کمی با خودم مجادله میکنم..و قدم بسویش بر میدارم.. دستی بنرمی بر پشتش میزنم.. کمی جا میخورد .. مکثی میکند.. مکثش هم دوست داشتنی است..آیا همسر احتمالن پیرش هم این سادگی نرمش را دوست دارد..؟ .. ناشیانه لبخندی محو تحویلش میدهم و اسکناس را بسمتش میگیرم.. دستش را که آرشه را فشرده بالا میبرد و کلاهش را رندانه بنشانه سپاس تکان میدهد....
اندکی می ایستد و با طمانینه آرشه را بروی ویلن میکشد و سوزی شرقی و غمناک فضای پیاده رو را پر میکند... بوی تند عطری می آید.. نمی دانم..اگر گل رز سیاه وجود داشته باشد احتمالن این بو را خواهد داد..
شقیقه هایم نبض دار شده اند.. دوست داشتم میتوانستم لحظاتی فضای ویلن بودن مرد را احساس کنم..
**
**
زندگی می گذرد.. از صبح تا شام.. و فردا میرود رقم بخورد.. بسوی رختخواب میروم تا مرگی کوتاه را تجربه کنم... این همان مرگی است که زندگی میبخشد.. زندگی فردای من را..




